داستان اسباب کشی من

امروز چهارشنبه ۹ مرداد / ۳۱ جولای هست و پنجمین  روزی هست که رسمی و سومین روزی که واقعی توی خونه جدید هستیم. خدا رو شکر از این خونه خیلی خیلی خیلی راضی هستیم  ، همه چیش خوب و عالیه و جای هیچ حرفی رو باقی نذاشته. البته هنوز خونه رو کامل نچیدیم اما خب به مرور ایشالا اونم انجام میشه. انقدر جادار و بزرگه که فکر کنم جا اضافه هم بیاریم. خیلی از این بابت خوشحالم چون تنگی جا واقعا خیلی منو عصبی میکنه . تو خونه قبلی دیگه  داشتم دپرس میشدم. فقط فعلا اینترنت نداریم که اونم گفتن ۶ اگست یعنی ۶ روز دیگه ، البته اگه مثل اون دفعه بدقولی نکنن و به موقع اینترنت رو وصل کنن. فعلا پست هام رو توی ورد مینویسم و به محض اینترنت دار شدن آپلودشون میکنم.

داستان اسباب کشیمون هم خیلی بامزه بود. این بهترین اسباب کشی ای بود که تا حالا داشتیم و واقعا بهمون خیلی خوش گذشت ! داستان از این قرار بود که ما شنبه حونه جدید رو تحویل گرفتیم و دوشنبه هم باید خونه قبلی رو تحویل میدادیم . یعنی دو روز کامل وقت داشتیم برای بردن وسایل. از اونجا که وسایل خیلی زیادی نداشتیم(!)  ، یعنی در اصل فکر میکردیم که وسایل خیلی زیادی نداریم  ، گفتیم روز او ل یعنی شنبه ، خرده ریز ها که همه توی چندین کارتن بودند رو خودمون دو سه دور با ماشین میبریم ، بمونه وسایل های بزرگ که اون هم یکشنبه دو ساعت به وانت میگیریم و میبریم. اما چشمتون روز بد نبینه که  بردن همین کارتن ها که ما فکر میکردیم کلا به دو سه دور تموم بشه ، به زور و زحمت به اندازه ۶ بار رفت و امد از ما وقت و انرژی گرفت .

 روز شنبه شروع کردیم بردن وسایل ها. از خونه قبلی تا خونه جدید ۲۰ دقیقه  با ماشین راه هست. یعنی ۴۰ دقیقه رفت و برگشت. بالا و پایین بردن وسائل ها رو هم که حساب کنیم ، هر سری رفت و امد حدودا ۲ ساعت زمان میبرد.چون عجله ای هم نداشتیم  بینش معمولا میرفتیم چیزی میخوردیم یا استراحتی میکردیم ، برای همین اصلا بهمون فشارنیومد که هیچ خیلی هم خوش گذشت. مثل تفریح بود برامون . جالبش این بود که شبش هم افطاری دعوت بودیم و خیالمون راحت بود بعد از این همه خستگی شب میریم اونجا و حسابی صفا میکنیم. که همینطور هم شد. سری سوم وسائل ها رو بردیم ، دیگه حمام خونه جدید رو هم افتتاح کردیم و رفتیم یه دوش گرفتیم و سریع حاضر شدیم و رفتیم مهمونی. توی مهمونی (هم که توی یه سالن بود از موهای من رونمایی شد و همه کلی هیجانزده شدن و کلی کف کردن و خوششون اومده بود و مرد و زن به من تبریک میگفتن. یه سری ها بودن که برای اولین بار میدیدیمشون ، این بنده خداها مونده بودن چیو باید تبریک بگن . فکر میکردن ما تازه عقدی عروسی ای چیزی کردیم و ملت دارن  یه همچین چیزی رو مثلا تبریک میگن. خیلی شرایط خاص و جالب و خنده داری شده بود. ما هم که از همه دیر تر رفته بودیم و همه مهمونا اومده بودند و مهمونی هم که توی سالن بود دقیقا حس عروس دوماد بودن بهمون دست داده بود خلاصه خیلی خوش گذشت و واقعا افطاری شاهانه ای هم بود و حسابی خستگی مون در رفت.

قرار بود بعد مهمونی باز هم یه سری دیگه وسایل ببریم که دیدیم خیلی خسته ایم و وقت هم داریم و لزومی نداره که به خودمون فشار بیاریم. رفتیم خونه قبلی خوابیدیم و بقیه کارها رو گذاشتیم برای فردا. فرداش یکی از دوستامون یه وانت گرفت و اومد که کمک کنه و وسایل بزرگها رو ببریم. توی وانت تشک و تخت و میز های کامپیوتر و یکی دو تا میز دیگه جا شد و ما هم توی ماشینمون رو دوباره پر گردیم و با هم راه افتادیم به سمت خونه جدید. هوا هم کاملا افتابی بود. گفتم که مسیر ۲۰ دقیقه راه بود. ۱۰ دقیقه اول رو که رفتیم هوا کاملا کاملا افتابی بود. بعد یه دفعه ابرها اومدندو نم نم بارون گرفت. من خیالم راحت بود که تا بخواد بارون شدید بشه ما رسیدیم خونه. اما چشمتون روز بد نبینه دققا ۵ دقیقه اخر انگار خدا شبر اب آسمون رو باز کرد و یک دفعه چنان بارونی گرفت که به عمرم ندیده بودم!!! یعنی شدید ترین بارونی که فکرشو میکنین. بله درست حدس زدید . همه وسایل های ما منجمله تشکمون خیییییییس آب شد. و جالبش این بود که به محض اینکه رسیدیم خونه و دوستمون که رانندگی وانت رو میکرد سریع رفت توی پارکینگ ، بارون بند اومد و دوباره هوا افتابی افتابی شد !!! همسر جان می خنددید و من هم تو فکر پیدا کردن حکمت این اتفاق عجیب بودم ! و هر دو ، یعنی من و همسر جان بالاتفاق به این نتیجه رسیدیم که این بارون نشانه پاکی و روشنایی و برکت بزرگ زندگیمون بود ، ان شاا.. که سلامتی ها و  نعمتها و فراوانی ها و موفقیت ها و شادمانی ها  مثل همین بارون عجیب و یک دفعه ای  توی زندگیمون میباره ، شاید از جایی که اصلا فکرشو نمی کنیم . با این فکر کلی خوشحال شدیم و خوشحال شدیم از اینکه خدا از طریق این بارون پاک و یک دفعه ای باهامون حرف زده.

خلاصه … ادامه ماجرا…

ما که یه تنبلی کرده بودیم و تخت رو باز نکرده بودیم ، اینجا کار دستمون داد و هر کاری کردیم تخت از راه پله ها بالا نیومد. هر طوری که همسر جان و دوستمون که بگی امتحان کردند اما نشد که نشد و مجبور شدیم دوباره برش گردونیم توی پارکینگ و بازش کنیم و بیاریم بالا. فقط در اثر تقلای زیاد گوشه های تخت کلی آسیب دید و چون رنگش هم سفیده یه کمی مشخصه این خراش ها. اما خب چه میشه کرد ، اسباب کشی این چیزها رو داره دیگه. وسایل ها هم قرار نیست همیشه نو و دست نخورده باقی بمونن و این خراش ها نشونه جریان داشتن و رو به جلو رفتن زندگیه.

بعد هم تشک رو اوردیم بالا و گذاشتیم توی بالکن و زیر افتاب که خشک بشه. همون افتاب داغی که برای چند دقیقه  رفت تا زندگی ما سرشار از بارون رحمت الهی بشه . و خیلی سریع برگشت تا حالا تشک کاملا خیس رو خشک کنه.

یکشنبه دو بار دیگه هم رفتیم ادامه وسایل های کممون (!) رو بیاریم . بعد از ظهرش هم به کارپت کلینر اومد که موکت ها رو بشوره ( اینجا باید خونه رو تمیز و دسته گل به همراه گواهی موکت شوری تحویل بدی ) و دفعه دوم تا آخر شب موندیم که خونه رو حسابی تمیز کنیم. دیگه اخر شب هم یه سری دیگه وسایل بردیم و باز هم تموم نشد که نشد ! و یه کوچولو دیگه وسایل موند که گفتیم فردا صبح که میایم کلید رو تحویل بدیم یه سر میایم اینجا و این چند تا تیکه رو هم بر می داریم.

 

خلاصه اون شب یعنی یکشنبه شب اولین شبی بود که توی خونه جدید خوابیدیم. البته روی زمین و ما بین انبوه کارتن ها و وسایل ها .

صبحش هم رفتیم و بالاخره اخرین سری وسایل ها هم اورده شد و خونه قبلی خالی و تمیز و عالی تحویل آژانس شد. دوشنبه و سه شنبه هم چند تا کار بیرونی داشتیم و توی روز  فرصت نشد خیلی خونه رو بچینیم ، اما خب خدا رو شکر با همین چند ساعت کار هم خیلی از کارها پیش رفته ، اتاق خواب ها اماده ست و توی کمد ها و کامپیوتر ها هم کاملا چیده شده ، مونده آشپزخونه و پذیرایی و چیدن کیف و کفش ها و خرده ریزهای توی کشو ها و البته تزئینی ها. که البته همین ها هم خودش کلی کاره. اما کار لذت بخشی هست. چند روز دیگه هم پیانوم رو از خونه دوستمون میارم.. حالا دیگه دو تا پیانو دارم. نه به سالهای دوری که حسرت یه پیانوی نصفه نیمه داشتم و نه با حالا که دو تا پیانو دارم ! بازم خدا رو شکر.

اهان یه چیز جالب دیگه هم این بود که ، دیشب ( سه شنبه شب )  رفتیم برای یخچال یه کم خرید کنیم ، بعد رفتیم فروشگاه وولورس دم خونه که از قضا فروشگاه خیییلی بزرگیه. کنار همه خرید ها یه فیله گوساله هم برداشتیم که قیمتش ۵۰ دلار بود. خرید ها رو حساب کردیم و اومدیم بیرون.  دم در که داشتیم رسید رو نگاه میکردیم ، دیدیم گوشت رو حساب نکرده ، برگشتیم به حسابدار میگیم گوشت رو حساب نکردی! میگه نه درسته ، اون از طرف ما به شما ، لذتشو ببرین! وای خدا ، یعنی من موندم تو حکمت کارای تو ، این هم یه نشونه دیگه از طرف خدا به منظور برکت و فراوانی از جایی که اصلا فکرشو نمی کنی ! حالا کار خدا یه طرف ، کار این استرالیایی ها یه طرف ! کارشون خیلی برامون جالب بود . البته اینجا برای تبلیغات زیاد از این کارها میکنن ، اما نه دیگه یه راسته گوساله !

**************